ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

80

معجم البلدان ( فارسى )

داشت . جمل [ ج م ] نيز نام جايگاهى در شنزار عالج است . شماخ گويد : كانّها لمّا استقلّ النّسران * و ضمّها من جمل طمرّان « 1 » جم « 2 » [ ج م م ] شهرى در فارس است كه به نام جمشيد پسر طهمورث ناميده شده . ايرانيان مىپندارند كه طهمورث همان آدم ابو البشر است . جمن [ ج م ] مىتوان آن را جمع جمان به معنى خر مهرهء سيمين كه همانند لؤلؤ مىسازند دانست . لبيد در شعر خود آن را لؤلؤ صدف دريائى پنداشته و چنين مىسرايد : و تضىء فى وجه الظّلام منيرة * كجمانة البحرى سلّ نظامها « 3 » [ 119 ] جمن [ ج م ] نيز كوهى در سوق اليمامه است . ابن مقبل چنين مىسرايد : فقلت للقوم قد زالت حمايلهم * فرج الحزيز الى القرعاء فالجمن « 4 » جمومان [ ج ] تثنيهء جموم و آن اسبى است كه همين كه يك دويدن را به پايان رساند و به دويدن ديگر خوانده شود . ابن سكيت در گزارش شعر زيرين نابغه كتمتك ليلا بالجمومين ساهرا * و همّين همّا مستكنّا و ظاهرا « 5 » مىگويد كه جموم آبى است ميان « قباء » و « مران » در بصره در راه مكه . جموم [ ج ] ( يكى واژهء پيشين ) : گويند نام زمينى از آن بنى سليم است كه يكى از جنگهاى پيامبر ( ص ) كه زيد پسر حارثه را به فرماندهى فرستاده بود در آنجا رخ داد . جمهور [ ج ] « جمهور الشيء » بخشى بيشتر يك چيز است . حرهء بنى سعد را « جمهور » گويند . و نيز گفته‌اند « جمهور » شنزار مشرف بر اطراف خود مىباشد . ذو الرمه چنين مىسرايد : خليلىّ عوجا من صدور الرّواحل * بجمهور حزوى و ابكيا فى المنازل « 6 » جميش [ ج ] ( با شين نقطه دار ) : همان « خبت الجميش » باشد كه در آن واژه ياد مىشود . جميش به معنى تراشيده است . از آنش بدين نام خواندند كه هيچ گياه ندارد . جميعى [ ج م عا ] با الف كوتاه پايانين بر وزن فعيلا : نام جايگاهى است . جميل [ ج ] ( به معنى زيبا در مقابل قبيح ) : « درب جميل » كويى در بغداد است كه بدان نسبت دارد ابراهيم پسر محمد « 7 » پسر عمر پسر يحيى پسر حسين بو طاهر علوى جميلى . او به كوى « جميل » مىزيست پس بدانجا نسبت داده شد . او از بو الفضل محمد پسر عبد الله پسر مطلب شيبانى روايت دارد . بو بكر خطيب نيز از وى روايت كند . او به بغداد در صفر 446 در گذشت . زاد روز او در بابل به سال 369 بود . باب جيم و نون و آنچه پس از آن‌هاست جناب [ ج ] جناب به معنى « فناء » و حريم و هر چه نزديك به جايگاه كسى باشد است . آن را چنين ضبط شده ديدم . گويند نام جايگاهى در سرزمين قبيلهء كلب در « سماوه » ميان عراق و شام است . ابن خالويه در گزارش شعر ابن داره اين واژه را چنين

--> ( 1 ) . همين كه دو « نسر » پايدار شد و از « جمل » « طمران » را بدان افزود . ( 2 ) . كوهى مشرف بر سيراف ( لسترنج ص 278 ) . فردوسى چنين مىسرايد : ز هوشنگ و جمّ و فريدون گرد * كه تخم ضحاك شاهى سترد كجا شد فريدون و هوشنگ و جم * ز باد آمده باز گردد بدم ( شاهنامه چ حميديان ج 6 ص 232 ش 243 و ج 6 ص 307 ش 1430 ) . ( 3 ) . در تاريكى چنان نور افشانى كند كه گويا جمانهء دريائى رشته گسيخته است . ( 4 ) . به آن گروه گفتم كه كاروان ايشان از « فرج الحزيز » و « قرعاء » و « جمن » بگذشت . ( 5 ) . شبى در « جمومين » بيدارى را از تو پنهان داشتم . . . . ( 6 ) . دوستان من ! از پشت كجاوه‌ها به سوى « جمهور حزوى » سركشى كنيد و براى آن خانه‌ها بگرييد . اين شعر در چ ع ، ج 2 ، ص 262 ، س 23 نيز آمده است . ( 7 ) . ش . ش : 103 .